پرنده آبی

به صداقت سوختن پروانه در شمع سوگند

دلم تنگ کسانی ست که اکنون عضو هیئت مردگانند

نه پروانه ای را از خود دور می کنند و نه شمع امید دلی را خاموش

...

به عمق آرامش سوگند و به احساس پاک کودکانه ی شش سالگی ام

دلم تنگ زمانی ست که تنها نگرانی ام

کوچک شدن مداد رنگی هایم و تمام شدن دفتر نقاشی ام بود

...

سوگند که روزی با پرستوها کوچ خواهم کرد تا رفیع ترین قله ی صداقت

تا بتوانم در آنجا با تماشای غروب تمام نگرانی هایم

آغاز آرامشی دوباره را تجربه کنم



 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۳٠ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ توسط حورا نظرات () |

وسوسه ای از جنس مرداب ها مرا سوی خود می کشد

هوا ، هوای بی خیالی است

اما با این همه بی خیالی و جنون ، واهمه ای درونم است

واهمه ای از جنس نبودن با تو

خدایا

باید بودنم را به گونه ای فریاد بزنم تا که همه بدانند

نیلوفرانه با تو می مانم

...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٢ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط حورا نظرات () |

ابراهیم بت خانه ی دلم شدم

تمام بت هایش را شکستم و تبر بر گردن خود نهادم

تا ثابت کنم که

هنوز می پرستمت

لیاقت گلستانت را نداشتم که به آتش دنیا گرفتار آمدم

اما می دانم هستی

و همین برایم کافیست تا دنیا را گلستان ببینم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۳٠ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط حورا نظرات () |

Design By : Night Melody